احساس میکنم که دیگر به آسمان نزدیک نیستم.دست که دراز میکنم ¸نمیتوانم از آسمان ستاره بچینم و در دامن سجاده ام بریزم.پرواز در دسترس من نیست.راه ملکوت را گم کرده ام.باید از خود رها شوم!باید از تعلقات ناسوتی که زمینگیرم کرده اند¸بگریزم.باید بگریزم از این فصل های بی بهار! باید رها شوم از این روزهای گرفتار¸از تکرار این همه تکرار!